ستاره خاموش

احساس غربت سنگینی دارم یه اسیر تنها توی غربت

دوست داشتم در پهنای دشت بی پایانی ، بیابانی ، کویری و یا دریایی ، اقیانوسی بر صفحه ی بی پایانی قدم می گذاشتم آنجا که پایانش هیچ است سرزمین نیستان است

آنجا که فقط قدم می گذارم تا قدم ها را بر دارم تا انتها تا عدم فارغ از هر گونه دردی

 آنجا که تنها هیچ است و هیچ نیست و هیچ معنایی ندارد و تنها هیچ معنا دارد

آنجا که نگاهم تنها بر اتصال دو صفحه ناموزون گره خورده است

نه ترسی ، نه ابهامی و نه دردی هیچ نیست و همه هیچ است

و غرق در هیچ به نیستان می رسم نیست می شوم هیچ می شوم و در آخر ... آرام می شوم خود آرامش می شوم ...

من اهل نیستانم

پدرم هیچ ، مادرم هیچ ، خواهرم هیچ ، برادرم هیچ

و دوستم هیچ

همه هیچ است و تنها هیچ وجود دارد

 

پ.ن : با عرض معذرت به دلیل استفاده مکرر از کلمه ی هیچ این کلمه معنای عجیبی برام داره که نمی تونم بگم واژه ها  نمی تونند خوب توصیفش کنند همون طور که چشم ها بی رنگی را نمی تونند ببینند...


نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1388 ساعت 01:55 ق.ظ توسط هیوا نظرات |

چشمانم را به آسمان پیشکش می کنم

تا بر روزگار سیاه

بر خاموشی مردمان ببارد

که چشمان من اشک بسیار داشت ...

امشب

تازیانه ای از جنس درد

از جنس من

از آسمان بر دلم می بارد

آسمان پر ستاره ی من

اینک ستاره ای ندارد

چشم خیس ستاره ی آسمان من است ...

خلوت خیس من

امشب از بارش آسمان ، خشک است

و تو ندانستی

بارانی که بر گونه ات می لغزد

ثمره ی دوستی است ...

آسمان !

ابرهای خونین خفته در سیاهی

ببار

که چشم من دریاها در خود پنهان دارد

ببار

شاید که دل های خفته بیدار شود

شاید که خاموشی را رفتنی باشد ...

ستاره ها را پنهان کنید که قلب من است ...

امشب

خشکسالی در بسترم بیداد می کند ...

ببار

تا او بداند

که چشم های من چند دریا باران دارد ...

ابر من ببار

آرام ببار

همیشه ببار

خاطر دل های تنها را ببار

دل های خسته را ببار ...

 هیوا

 

پ.ن : ساعت 12:10 نیمه شب داره نم نم بارون می یاد


نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1388 ساعت 01:50 ق.ظ توسط هیوا نظرات |

نیمه شب 11/11/88 خوابم نمی بره و کلمات دارند قلقلکم می دند همه جا تاریک و به زور تونستم متن زیر رو بنویسم

چه سخت است از تو گفتن ...

چه بیهوده واژگان را می گردم ...

تو کیستی

که مرا آواره و درگیر بیابان درون کردی ...

دست باد ستاره را از صفحه ی آسمان چیده است

شب است

ظلمات است

و سیاهی

نه ! بی رنگی مطلق است ...

همه جا بی رنگ است

و شاید خاکستری


نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 02:58 ق.ظ توسط هیوا نظرات |

تقدیم به دوستی که به دنبال آرامش بود و در زمانِ کوتاه بودنش ، بزرگترین ها را به من ارزانی داشت و با رفتن نا به هنگامش آرام بودن را به من آموخت و مرا درگیر یافتن آرامش کرد .

 

هنوز

خاطرم صدای آخرین کلامت را می خواند

" آرام باش ... آرام ... آرام ... "

و من از آن شب تا کنون

آنچنان آرامم

که آسمان کویر

در پناه سوسوی ستاره گانش ...

آن شب

چیزی فراتر از تر شدن را احساس کردم

آن شب

دلم تا انتهای خشک شدن گریست

و هنوز

آرامم ...

آرامِ آرام

آن شب

بر اسارت دنیا گریستم

بر اسارت " خود " م

و حتی حصارها را گریستم

مکان و زمان را روانه ی سیل خاموشی کردم ...

میزبان سکوت شدم و

ساکت شدم

خاموش شدم

و آرام شدم

من از آن شب تا کنون

آرامم

آرامِ آرام ...

 

« هیوا »

 

طراح : هیوا


نوشته شده در جمعه 11 دی 1388 ساعت 11:19 ق.ظ توسط هیوا نظرات |

سالهاست

ایران آبستن است

و امروز

روز رهایی از این درد است

روز تولد دوباره ی ایران

هم وطن یاری کن

 

 

                                    به امید آزادی ایران و ایرانی


نوشته شده در دوشنبه 7 دی 1388 ساعت 10:49 ق.ظ توسط هیوا نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت